X
تبلیغات
دفترچه خاطرات
دفترچه خاطرات
میخواهم قبل از مرگم خاطراتم را بنویسم
Home Email Archive Designer
بریدن ها
به نام الله

خاطره ۷

هنوز مهدکودک میرفتم.عمو اینا خونمون بودن.زمستان یا پاییز بود داشتیم با خواهران 

 گرگم به هوا بازی می کردیم توی یه قسمتایی از حیاط خونه ی ما آب جمع شده بود و یخ بسته بود

 داشتم دنبالشون می دویدم که روی یخ لیز خوردم و افتادم زمین سرم خورد زمین.توی اون سرما از بس

 بازی کرده بودیم بدنم گرم بود نفهمیدم عین خیالمم نبود فقط دست برا صورتم بردم که به زمین برخورد

 کرده بود.دستم که به ابروهام رسید  و نیگا کف دستم کردم خون توی دستام دیدم.داشتم از ترس

می مردم با کلی ترس و گریه رفتم توی خونه.از ابروهام خون میومد.مامانم نگران بود.عموم که مثل بابام

 بهیاری بلد بود نیگام کرد و گفت بریده حتما بخیه میخواد.گرفتم بغل بردم بیمارستان.اونجا توی

 بیمارستان یه بیمار پیرمرد بود که از آمپول می ترسید وقتی آمپولش زدن بیچاره کلی داد زد و گریه

می کرد.مرد گنده خجالت نمی کشید آخه آمپولم ترس داره؟ خلاصه دکی(همون دکتر) اومد و با مایع

 ضدعفونی کننده ی خاصی جای زخم رو شستشو دادن(یادم نیست که این کار رو توی خونه کردیم یا

 بیمارستان آخه توی خونه هم از این محلول قرمزه داشتیم).روی تخت خوابیدم و دکتر هم نخ و سوزن رو

 آورد و یه دستمال سبز انداخت رو صورتم و شروع کرد به بخیه زدن.وقتی داشت بخیه میزد عمویم بهش

 می گفت آقای دکتر این پسره مهدکودک میره کلی شعر بلده.دکترم می گفت چه جالب واسمون بخون

 ببینم و در عین حال بخیه می زد.من که الحمد لله باهوش بودم میدونستم دارن خرم می کنن و سرکارم

 میزارن یه جوری سر آدم رو شیره مالیدن یعنی می خواستن تا آخر بخیه زدن سرم رو گرم کنن تا گریه

 نکنم خداییش هم درد نداشت خیلی . شاید بی حس کرده بودن.به هر حال توی دلم بهشون میخندیدم

 و کاملا میفهمیدم که میخوان سرم گرم بشه ولی واسشون شعر خوندم و به روی خودم نیاوردم.بعدش

 که اومدیم خونه روزای بعدش خواهر بزرگه و عمو میگفتن ممکنه این قسمت ابروت که بریده دیگه

 موهاش برنگرده.کلی ناراحت و غمگین بودم آخه اینجور آدما را دیده بودم که یه خطی روی ابروهاشون

 بود و یه قسمت ابروهاشون مو نداشت.تا اون موقع نمی دونستم مال بریدگی ایناس.خیلی ناراحت بودم

 و می ترسیدم مثل اونا بشم آخه اونجوری آدم زشت و ترسناک میشه اما خدا رو شکر خیلی اصولی و

 ظریف بخیه زده بودن و بعدا اصلا جای بریدگی معلوم نبود و ابروهام کاملا برگشت و الان چیزی معلوم

 نیست

یه بار دیگم روی پله های زیر زمین بودم که داداشم صدام کرد و تند تند داد میزد و می گفت   

بدو بیا.منم دویدم ببینم چی می گه که پام لیز خورد و چونم خورد به یه پله و برید و خون اومد  رفتیم

 بیمارستان و بخیه این یکی هم چون زیر چونس  معلوم نیست .حالا فکر می کنین داداشم چی کارم

 داشت؟ داشته از تلویزیون    آقای  سر پلاتر رئیس فیفا رو نشون میداده و داداشم صدام میکرده که 

 رئیس فدراسیون بین المللی فوتبال فیفا یعنی آقای سر پلاتر سوئیسی رو ببینم!

شکر خدا هیچ موقع سرم نشکست.بچه که بودیم زیاد کچل می کردیم.پسرایی که سرشون شکسته

 بود خطش معلوم بود چون اون قسمت شکستگی مو در نمی آمد و خیلی زشت می شدن ولی من

 چون هیچ موقع سرم نشکسته بود راحت کچل می کردم بدون ترس از اینکه جای شکستگی ای معلوم

 بشه.

خیلی بچه که بودم از آمپول می ترسیدم.هر موقع دکتر آمپول واسم می نوشت مامانم می گفت نمیشه

 بجاش قرص یا شربت بدید آخه می ترسه. یه آقا دکتری بود سنشم بالا بود می گفت بخدا من خودم هم

 می ترسم ولی لازمه.راستم می گفت واقعا از آمپول می ترسید  توی شهر معروف بود.تحمل تلخی

 شربت هم سخت بود و قرصام رو هم به زور می خوردم.قرص خوردن خیلی برام سخت بود بلد نبودم

 قورتش بدم و پایین نمی رفت خیلی موقع ها خواهر بزرگه قرص رو برام توی یه لیوان آب حل می کرد تا

 بتونم بخورمش.یه کم که بزرگتر شدم و دبستانی شدم به خودم گفتم یه آمپول مگه چقدر درد داره اصلا

 مگه چقدر طول می کشه ده ثانیه که بیشتر طول نمی کشه خوب تحمل کن بعدش تموم میشه.دیگه از

 آمپول نمی ترسیدم و برام خیلی ساده و عادی شده بود و تازه به داداشم که ۷ سال از من بزرگتره و

می ترسید می خندیدم و میگفتم من عین خیالم نیست ولی تو از آمپول می ترسی و گریه

می کنی.قرص خوردن رو هم بعدا یاد گرفتم الان قرص رو از نقل و نبات راحت تر می خورم و قورت

 میدم.چون بابام بهیار بوده معمولا خودش آمپولام رو میزنه به خواهر کوچیکه هم یاد داده ولی من اصلا

 دوست ندارم آمپول زدن یاد بگیرم.

یه خاطره دیگه اینکه داشتم با یه عدس ور میرفتم نمی دونم چطور شد که عدس افتاد توی گوشم

 انگشتم رو بردم درش بیارم بدتر رفت ته و دیگه دست بهش نمی رسید رفت داخل داخل.منم خیلی بچه

 بودم و اهمیتی ندادم.یه روز که واسه یه چیز دیگه رفته بودم دکتر نمی دونم چی شد که بدون اینکه من

 چیزی بگم  دکتر چراغ قوه انداخت توی گوشم و فکر کرد چرک یا  چیزی توشه بعد با پنس و انبر اینا عدس

 رو در آورد و نشونم داد و گفت چی کار کردی؟خیلی تعجب کرده بود و باورش نمیشد عدس توی گوشم

 باشه. گفت اگر درش نمی آورم جوونه می زد و رشد می کرد و پرده ی گوشت رو پاره می کرد.

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389 ساعت 23:55 توسط قلم |